مهدي هاي جعلي
اعتقاد و باور به حضرت مهدي «عليه السلام» از زمان رسول بزرگوار اسلام « صلي الله عليه و آله» و ائمه طاهرين پس از آن بزرگوار ، نزد تمام مسلمانان مسأله اي ثابت و مسلم بوده است .
در ابتدا برخي از آيات قرآن كريم كه به حضرت مهدي «عليه السلام» تأويل گرديده اند ، و نيز بشارت هاي نبوي و احاديث علوي و اخبار ائمه اهل البيت «عليهم السلام» گذشت .
ديديم كه آن آيات و حاديث به ظهور حضرت مهدي «عليه السلام» ناطق بوده و به جلالت قدر و بلندمرتبگي آن بزرگوار تصريح نموده اند ؛ آنگونه كه در تاريخ اسلام از حيث توانائي ها و نفوذ قدرت و تسلّط بر كره زمين و ديگر اموري كه در قسمت هاي مختلف كتاب خوانديم ، شخصيّتي ديگر نتوانيم يافت
اين حقيقت نزد مسلمانان مشهور و معروف بود ؛ چرا كه احاديث وارده در اين مورد بسيارند و احدي را اين جرأت نبود كه چنين حقيقتي را در هيچ زماني تكذيب نمايد .
بر مبناي چنين اعتقاد و حقيقت مسلّمي در طول قرون ، افرادي پديد آمده اند كه مقام مهدويت به آنان نسبت داده شده و يا افرادي كه فريب نفس خورده و ادّعاي مهدويت را به دروغ يدك كشيده اند . مورّخان تعداد اينگونه افراد را حدود 50 نفر ذكر نموده اند . لازم به يادآوري است كه برخي از اينان مجهول النّسب و مجهول الهويّه و فاقد وِجْهِه و دين و مذهب بودند و برخي ديگر چنان اعمال غير عاقلانه اي مرتكب گرديده اند كه به كارهاي ديوانگان شباهت داشته است . عدّه اي از آنان با همراهان و پيروان در همان ابتداي دعوت هلاك و نامشان از صفحه وجود زائل شده اند و اثري از آنان باقي نمانده است . برخي از آنان هم از دنيا رفته اند و فقط نامشان باقي مانده است .
لازم به ذكر است كه مي توانيم اين افراد را به سه دسته تقسيم نمائيم :
1- كساني كه منسوب به مهدويّت اند .
2- آنانكه به انگيزه رياست طلبي و مقام ، ادّعاي مهدويّت نموده اند.
3- مدعيّان به تحريك استعمار و فرمان استعمارگران .
دسته اوّل
در تاريخ مي توان افرادي را يافت كه پيروان و يارانشان درباره آنان ادعاي مهدويت نموده و اين انگيزه در آن روزها در بين مردم منتشر گرديده است . دقيقاً نمي دانيم كه چرا آنان در برابر اين نسبت ـ كه به آنان داده مي شد ـ ساكت مانده بودند.
ناگفته نماند كه پيروان اين افراد سعي مي كردند تا احاديثي را كه درباره حضرت مهدي «عليه السلام» وارد گرديده بود بر ايشان تطبيق دهند .
در زير نمونه هائي از اين تطبيق ها ذكر مي شود :
1- در احاديث وارده از رسول اكرم « صلي الله عليه و آله » آمده است :
« نام مهدي ، نام من است .»
بر اين اساس ياران و پيروان « مختار بن أبي عبيده ثقفي » مهدويت را به محمد فرزند اميرالمؤمنين معروف به « محمد بن حنفيّه » نسبت و حديث مذكور را به وي تطبيق دادند . مناسبت دارد كه گفته شاعر را در اينجا عنوان نمائيم كه گويد :
« به آنكس كه مدّعي رتبه اي در علم است بگو : مطلبي را حفظ كردي ، امّا مطالب فراواني را فراموش كردي .»
2- در احاديث نقل شده از رسول خدا «صلي الله عليه و آله» آمده :
«‌ مهدي از فرزندان حسين است . با شمشير خروج مي نمايد . و فرزند سبيّه ـ يا مَسْبيّه ( زن اسير شده ) ـ است .»1
هنگامي كه زيد بن علي بن الحسين «عليه السلام» نهضت كرد ، پيروانش ادّعا نمودند كه وي مهدي است : زيرا فرزندان امام حسين «عليه السلام» بوده و قيام به شمشير نموده است . مادرش نيز سبيّه است .
ولي پيروان زيد احاديث فراوان ديگري را كه از رسول خدا « صلي الله عليه و آله» وارد شده به دست فراموشي سپرده بودند ؛ از جمله :
«ائمه پس از من دوازده نفرند ؛ نه نفر از صلب حسينند و نهمين آنان قائم آنان است .»
مي دانيم كه زيد نهم از صلب امام حسين «عليه السلام» نبود ولي پيروان زيد اين ادّعا را نمودند تا دلها را جلب نموده به اغراض نفساني خود جامه عمل بپوشانند . وقتي كه زيد شهيد شد و سالياني بر سردار ماند ، حكم بن عيّاش شاعر اموي در ضمن ابياتي در باره او چنين سرود :
«‌ ما زيد را بر تنه درخت خرما به دار كشيديم . نديده ايم كه مهدي اي بر تنه درخت به دار رود .»
ببينيد اين كينه توز بدگو چگونه از به دار كشيدن زيد بن علي بن الحسين بدگوئي كرده مهدويّت را به باد تمسخر مي گيرد؟!
3- سالياني پس از قيام «‌زيد بن علي» ، محمد بن عبدالله ـ معروف به محض ـ فرزند حسن مثني فرزند امام حسن مجتبي «عليه السلام» متولّد گرديد . فرصت طلبان و هوي پرستان اين فرصت را غنيمت شمرده نسبت مهدويّت را طبق اين حديث ضعيف ساختگي منسوب به رسول اكرم «صلي الله عليه و آله» بر وي تطبيق دادند :
«‌ مهدي ... اسم پدرش اسم پدر من است .»
در اوائل كتاب گفتيم كه اين حديث مخالف صدها حديثي است كه درباره نام پدر حضرت مهدي «عليه السلام» وارد شده كه نام پدر ايشان امام حسن عسكري «عليه السلام» است ؛ جز آنكه فرصت طلبان اين حديث ساختگي را بر « محمد بن عبدالله محض » منطبق نموده وي را نفس زكيّه ناميدند . برخي از مردم نيز با وي بيعت نمودند و خنده آور آنكه پدر وي عبدالله نيز با وي ـ به عنوان اينكه مهدي است ـ بيعت نمود
دسته دوم
كساني كه ادعاي مهدويت را به انگيزه حبّ رياست و عوام فريبي و جلب دلها و كسب قدرت و عظمت علم كردند ، افراد زيادي هستند ؛ از آن جمله مهدي عباسي است كه پدرش منصور دوانيقي ادعا كرد پسرش همان مهدي است ؛ با علم به آنكه منصور قبل از اين ادعا با « محمد بن عبدالله محض » ـ كه وي را به مهدويّت منسوب نموده بودند ـ به عنوان مهدي بيعت نموده بود!
اين رسوائيها و بازيهاي با عقائد را ـ كه بر اساس هواهاي شخصي و شرايط زماني انجام مي پذيرد ـ بنگريد !
به همين ترتيب و در فواصل زماني اين تفكّر ظاهر مي گرديد و بر اساس آراء و خواهشها و هواهاي نفساني در اين و آن تجسم مي يافت . شگفتي من هرگز از بي شرمي و بي خردي اين مدعيان مهدويت پيايان نمي پذيرد ! چگونه آنان به چنين دروغ رسواكننده و پستي تن مي دادند ؟! حال آنكه خود مي دانستند كه در ادّعاي خويش دروغگويند ؛ زيرا حضرت مهدي «عليه السلام» يعني آن كس كه رسول خدا و ائمه طاهرين «عليهم السلام» به وي بشارت داده اند ـ داراي صفاتي خاص و خصوصيات و امتيازاتي كه فقط براي شخص آن بزرگوار معيّن و تصريح گرديده است .
مشهور ترين اين صفات آن است وي زمين را از داد و عدل آكنده مي سازد ؛ پس از آنكه از ظلم و جور پر شده باشد . آيا هيچ كس از مدّعيان را اين توان بود كه ذرّه اي از ظلم و جور منتشر شده در اجتماعات بشري را رفع نمايد؟!
عجيب تر از اين دروغگويان ، كساني هستند كه ادّعاي اين دروغگويان را پذيرفته به آنان ايمان آورند و خرافه هاي آنان را پذيرفتند ؛ با علم به آنكه احاديث شريفه بر آنان منطبق نمي شود و اگر آن احاديث بر مطلبي دلالت نمايند ، بيخردي و بي اعتقادي اين پيروان كژانديش دلالت مي كند ؛ يعني پيرواني كه با صداي هر آوا گري جذب شده با هر بادي اين سو و آن سو مي روند.
دسته سوم
آنان اند كه ادّعاي مهدويت را ، با نقشه چيني هاي استعمار و برنامه ريزي هاي استعمارگران ، ظاهر ساختند . در زير به تعدادي از آنان اشاره مي شود :
استعمار نقشه هاي فراواني را براي ضربه زدن به اسلام و وحدت كلمه آنان طراحي نمود تا به اهداف استعماري خود جامه تحقّق بپوشاند . اين هدف عبارت بود از :
« تفرقه بيفكن و حكومت كن .»
از اين نقشه هاي جهنّمي ـ كه در اين زمينه مي توان ذكر نمود ـ ساختن مذاهب فراوان در ميان مسلمانان و بازي كردن با اعتقادات ديني بود براي آنكه در آنها ايجاد سستي نموده دلها و فكرها را مشكوك و مردّد سازند. از جمله تمهيدات استعمار ، استفاده از انديشه مهدويت بود . برخي از افراد را نيز براي اين منظور تربيت نمود و به آنان فرمان داد كه ادّعاي مهدويت نمايند و در اين مسير آنان را با مال و ديگر امور ياري نمود .
در اينجا بر اساس تنها به ذكر يك نمونه از مدّعيان مهدويت به فرمان و نقشه چيني هاي استعمارگران اكتفا مي نمائيم .
علي محمد باب ، مؤسس فرقه بهائيّت :
در سال 1834 ميلادي جاسوسي روسي به ايران آمد . او نقشه اي شيطاني و پليد براي اسلام و مسلمانان به همراه آورده بود. اين جاسوس روسي توانست نقش بزرگي در سياست ايران آن روز بازي كند .
پس از مدتي به سوي عراق رفت و خويشتن را شيخ عيسي لنكراني ناميد ؛ حال آنكه نام واقعيش كينياز دالگوركي بود . وي لباس روحانيّت به تن كرد . در درس سيّد كاظم رشتي در شهر مقدس كربلا حاضر مي شد . در آنجا با مردي كه نامش علي محمّد بود ـ و بعدها به باب معروف گرديد ـ برخورد كرد . او نزد سيّد كاظم رشتي درس مي خواند .
علي محمّد ، حشيش استفاده مي كرد . جاسوس روسي توانست بين خود و بين علي محم رابطه دوستي محكمي به وجود آورد . در يكي از شبها و در همان وقتي كه علي محمد برحسب عادت حشيش استعمال نموده بود ، جاسوس روسي فرصت را غنيمت شمرد و وي را با كمال خضوع و احترام مخاطب قرارداد چنين گفت :
« اي صاحب الزمان ، بر من رحم كن ... تو قطعاً صاحب الزماني .»
با وجود آنكه به خاطر استفاده از حشيش مشاعر خويش را نسبتاً از دست داده بود ولي اين خطاب را از خود رد كرده و تلاش كرد كه اين نسبت را نفي نمايد ؛ اما جاسوس روسي بر اين معني و نسبت اصرار ورزيد و سخن خود را تكرار نمود و با تلقينات فراوان به وي القاء نمود كه او مهدي صاحب الزمان است . هر هنگام كه علي محمد حشيش استعمال مي نمود جاسوس روسي فرصت را براي تلقين و القاء در وي غنيمت مي شمرد و از وي سؤالات ساده اي مي كرد و علي محمد نيز به وي پاسخ هاي كودكانه مي داد و جاسوس روسي نيز شگفتي و خوش وقتي خود را از اين پاسخها آشكار مي ساخت .
در روزي از روزها جاسوس روسي شيشه شرابي براي وي از بغداد خريد و به او تعارف كرد . باب از نوشيدن آن خودداري ننمود . وقتي كه نوشيد و عقلو خردش ذائل شد ، جاسوس شروع به تلقين به وي نمود كه او امام مهدي صاحب الزمان است .
علي محمد نيز سخن جاسوس روسي را پذيرفته معتقد گرديد كه حضرت مهدي «عليه السلام» است ولي از اينكه اين امر را اظهار نمايد مي ترسيد و بر اين ادعا نيز تصريح مي نمود .. جز آنكه جاسوس روسي وي را بر اظهار اين ادعا ، تشجيع نموده مال فراواني به او وعده مي داد.
سرانجام علي محمد از شهر مقدس كربلا به بصره سفر كرد و از آنجا به بوشهر . در آنجا مدّعي بابيّت حضرت مهدي «عليه السلام» شد ؛ يعني ادعا نمود كه نايب خاص امام مهدي «عليه السلام» است ؛ ولي جاسوس روسي به اين ادّعا راضي نشد ؛ بلكه به وي نوشت :
« تو صاحب الامر و امام عصر هستي .»
سپس جاسوس روسي در كربلا انتشار داد كه علي محمد همان صاحب الزمان است كه در بوشهر آشكار گرديده است . مردم نيز گروهي تصديق و عده اي وي را تكذيب نمودند . كساني كه علي محمد حشيشي و شرابخوار را مي شناختند ، از اين شايعات مي خنديدند . برخي افراد احمق وساده اين خبر را تصديق نمودند.
پس از آنكه جاسوس روسي به اين اعمال شيطاني دست يازيد ، به عنوان سفير روسيه در تهران تعيين گرديد. آنگاه شوكت وي تقويت شد و امكاناتش زيادتر گرديد و ميدان عمل در برابرش وسيع تر ؛ لذا فرصت را بيپ از گذشته غنيمت شمرد .
اين جاسوس در تهران افرادي از همفكرانش را تحت تعليم جاسوسي قرار داد تا وجدان و اعتقاد خويش را به وي فروخته در اختيار او قرار گرفتند و سرسپرده وي گرديدند ؛ از جمله دو برادر به نام هاي حسينعلي معروف به بهاء و ميرزا يحيي معروف به صبح ازل بودند . اين دو برادر ، نقش بزرگي در پياده كردن نقشه هاي اين جاسوس خبيث بازي كردند .
پس از دو ماه علي محمد از شهر بوشهر خارج گرديد و به سوي شيراز رفت . از هرجا كه گذشت و در طول مسير ، خود را نائب خاص حضرت مهدي «عليه السلام» معرفي نمود.
در شيراز ادعا كرد كه او حضرت مهدي صاحب الزمان است لذا برخي از افراد فرومايه ـ كه اعتقادي به مبدأ و دين نداشتند ـ گردش جمع گرديدند .
وقتي كه علماء شيراز از ورود اين شيطان رانده شده آگاه گرديدند برخي از افراد مورد اعتماد را به مجلس وي فرستادند تا يان خبر را تحقيق نمايند . آن معتمدان توانستند كه در برابر وي به محبت و بزرگداشتش تظاهر نمايند تا آنكه علي محمد از آنان كاملاً مطمئن گرديد و صراحتاً عنوان كرد كه وي حضرت مهدي «عليه السلام» است و برخي از خرافات و امور باطلي را كه معتقد بود براي آنان آشكار ساخت . لذا دانشمندان از آنچه كه اين منحرف گمراه در اندرون خويش داشت آگاهي يافتند .
در اينجا بود كه علماء در براب او بپاخاستند و نزديكان و خانواده او نيز اقدام كرده وي را از منزلش بيرون كردند و دستگيرش نموده براي محاكمه اش بردند . پس وي را به كتك خوردن و زندان محكوم نمودند . مدتي طولاني در زندان باقي ماند . سپس آزادش كردند. از شيراز به سوي اصفهان آمد .
در اين هنگام جاسوس روسي نامه اي به والي اصفهان نوشت و در آن نامه وي را به احترام و تكريم علي محمد باب و حفظ حيات وي سفارش نمود2 اما والي اصفهان همان روزها از دنيا رفت . پس از وي امام ساختگي دستگير و تحت الحفظ به تهران فرستاده شد .
جاسوس روسي به دوستان خود ـ كه ذكرشان در سابق گذشت ـ اشاره كرد كه بين مردم سر و صدا به راه انداخته به مردم بگويند : حضرت مهدي را در بند انداخته اند!
سپس حكومت وقت علي محمد را تحت الحفظ به قزوين و سپس به تبريز و بعد به ماكو فرستاد ولي دوستان جاسوس روسي شروع به تحريكات بر ضد حكومت آن زمان نمودند و خبر را در برخي از شهرهاي ايران منتشر ساختند . پس از آن برخي مزدوران ـ كه جاسوس روسي آنان را به وسيله پول خريده بود ـ شروع به بانگ و فرياد در برابر حكومت نمودند.
سرانجام شاه 3 به احضار علي محمد و محاكمه او با حضور عالمان و فقيهان فرمان داد . مجلسي منعقد شد و بين آنان و علي محمد بحث و مناقشه درگرفت كه نهايتاً به توبه علي محمد باب بر دست علماء و استغفار وي از گناهانش انجاميد .
جاسوس روس ترسيد كه نقشه اش كشف شود ؛ لذا تلاش نمود تا با كشتن علي محمد بر اقدامات نادرست روسي خود كه انجام داده بود سرپوش نهد .
در آن روزها شاه به قتل رسيد و پس از او ناصرالدين شاه ، جانشينش شد . او به كشتن علي محمد و دارزدن وي فرمان داد و حكم اعدام در مورد وي جاري گرديد.
اما ميرزا حسينعلي و دوستانش به امر جاسوس روس به بغداد رفتند ؛ چرا كه حكومت در صدد بود كه آنان را نيز جزا دهد و اگر تلاشهاي فراوان جاسوس و كارمندان سفارت روسيه نبود آنان را گرفته مجازات مي نمودند .
تعليمات جاسوس روسي پس از قتل علي محمد به ميرزا حسينعلي مأموريت داد كه برادر خود ميرزا يحيي را اينگونه معرفي كند :
« او كسي است كه خداوند در آخرالزمان ظاهرش مي فرمايد .»
جاسوس روس در راه انتشار اين دعوت پول فراواني به آنان پرداخت . آنان نيز شروع به دعوت اين فرقه ساختگي نمودند و برخي از نادانان نيز ادعاي آنان را پاسخ مثبت دادند ؛ كساني كه در زندگي هدف و مسير مشخصي ندارند.
در اين هنگام امپراطوري عثماني فرمان داد اين گروه فاسد را از بغداد به اسلامبول تركيه و سپس به آدرنه تبعيد نمايند .
تعليمات بهائيت در سفارت روسيه در تهران تنظيم گرديده به سوي حسينعلي فرستاده مي شد و بين پيروان وي پخش مي گرديد.
سرانجام اختلاف و نزاع بين حسينعلي و برادرش يحيي واقع گرديد . لذا يحيي به قبرس رفت . در آنجا ازدواج كرد و خود را « صبح ازل » ناميد .
امّا حسينعلي و يارانش به شهر عكّا ـ در فلسطين ـ تبعيد گرديدند و با بخشش مال فراوان تلاش و سيعي را براي انتشار اين فرقه خرافي در ايران و فلسطين انجام دادند .
حسينعلي براي خويشتن لقب « بهاء » را برگزيد ؛ لذا ياران و پيروانش به نام « بهائيان » معروف شدند . لازم به ذكر است كه بهائيت از نظر اصول و فروع از اسلام جدا است . بهائيان خود را مسلمان نمي شمرند بلكه خويش را پيروان آيين ديگري به نام « بهائيت » مي دانند .
اين حزب سياسي ـ كه به لباس دين درآمده است ـ در برخي از كشورهاي اسلامي و غربي منتشر گرديد و آمريكا و روسيه در نشر و ترويج اين دين خرافي به زيان اسلام و مسلمانان متحد گرديدند. لذا مي بينيم كه بهائيت و بهائيان در هر نقطه اي از جهان كه امريكا نفوذ دارد ديده مي شود و در هر نقطه از كشورهاي اسلامي كه نفوذ امريكا كم مي شود بهائيت نيز كم مي شود .
آنچه گذشت خلاصه اي از تاريخ باب و بهائيت و بهائيان بود كه ما به مناسبت نقل كرديم . تاريخ آنان اين مقدار خلاصه نمي شود ؛ چرا كه تاريخ اين حزب ، آكنده از پستي ها و زشتي هايي است كه از شنيدن آن بر چهره انسانيت عرق شرم مي نشيند .4
مدعيان دروغين ديگر نيز ادّعاي مهدويّت داشته اند كه نمي دانيم از كداميك از اقسام سه گانه اي كه نام برديم مي باشند . اينك نام برخي از آنان :
1- عبيدالله المهدي بن محمد حبيب بن الامام جعفرالصّادق «عليه السلام»:
او مؤسس دولت فاطمي در كشور مغرب بود كه از مصر شروع مي شد و به مغرب دور ختم مي شد .
2- محمد بن عبدالله بن تومرت علوي حسني :
او به مهدي هَرَعي معروف بود . اصل وي از كوه سوس در دورترين شهرهاي مراكش بود . دولتي عظيم را در اوائل قرن ششم هجري تأسيس نمود. به هنگام وفات فردي به نام عبدالمؤمن را جانشين خود معرّفي نمود . او نيز به جاي محمدبن عبدالله نشست و دولتي را ـ كه به نام دولت عبدالمؤمن معروف شد ـ پايه گذاري نمود .
3- عباس فاطمي :
در مغربِ دور در آخر سدة هفت قمري ظاهر گرديد و ادّعاي مهدويّت نمود.
4- سيّد احمد :
در يكي از شهرهاي هند در سال 1243 ق ظاهر گرديد .
5- محمد بن علي بن محمد سنوسي :
در الجزائر در كوه سنوس در حدود سال 1211 متولد شد . مذهبي را تأسيس نمود و در ليبي سكني گزيد . پسرش جانشين وي شد.
6- غلام احمد قادياني :
در حدود سال 1249 ه‍ .ق . در قاديان از شهرهاي پنجاب پاكستان متولّد گرديد . پيروانش در شهر وي و منطقه پنجاب و كشمير و بمبئي و ديگر شهرهاي هند و شهرهاي عربي و زنگبار زياد شدند .
7- محمد احمد مهدي سوداني :
به وي متمهدي گفته مي شود . او ادّعا نمود كه امام دوازدهم است كه قبلاً يكبار ديگر هم ظهور نموده است . وي اهالي تحت ستم سودان را به ظهور مهدي منتظر بشارت مي داد كه آنان را از پرداخت مالياتي كه دولت آن روز سودان از آنان مي گرفت نجات مي بخشد. لذا اسم حضرت مهدي منتظر «عليه السلام» را در اجتماعات پخش مي نمود . روزي از وي پرسيدند :
شايد تو خود مهدي منتظر باشي؟
وي پاسخ داد :
آري ... من همون هستم .
سپس شروع به پخش تعاليم خود نمود . خبر وي در خارطوم و اطرافش پخش شد ، قبائل بقّاره وي را پذيرفتند. با انگليس جنگيد و پيروز گرديد. وي در اثر تب حدود سال 1308 هجري قمري از دنيا رفت.
آري... هر كدام از اينان شرح حال مفصّلي دارد و ما به خاطر رعايت اختصار به همين اندك اكتفا نموديم.
خلاصه كلام آنكه ، ادعاي مهدويت بازيچه اي در دست فرصت طلبان گرديد كه تلاش مي كردند به هر وسيله ممكن به اهداف شخصي خود و يا اهداف استعماري دست بيابند . درست است كه بگوئيم اين كساني كه ادّعاي مهدويّت نمودند ، مرتكب گناهي غير قابل بخشايش گرديدند چرا كه آنان با اعتقادات مردم بازي كرده خواستند كه باطل را زنده كنند و حق را بميرانند و آبروي شيعه و تشيع را نيز لكه دار كنند و بين پيروان ائمه اهل البيت «عليهم السلام» جدائي ايجاد نموده راه را براي هر مخالف و ريشخند كننده و دشمني بازنمايند تا آنچه را كه مي خواهند بنويسند و بگويند . گمراه نمودن مردم و از طريق مستقيم منحرف كردن و به مذهبهاي ساختگي رسوا كشاندن ايشان را به همه اينها بيفزاييد.
مدعيان دروغين نيابت يا وكالت
از عجائب‌ روزگار انكه‌ تعدادي‌ از ياران‌ حضرت‌ هادي‌ و حضرت‌ عسكري‌ عليهماالسلام‌ براي‌ خويشتن‌ سرنوشت‌بدي‌ را انتخاب‌ نموده‌ از راه‌ مستقيم‌ منحرف‌ گرديند، با آنكه‌ سوابق‌ درخشاني‌ داشتند و مكرر به‌ ملاقات‌ و زيارت‌حضرات‌ عسكريين‌ عليهما السلام‌ مشرف‌ گرديند بودند و ازتباطشان‌ با آن‌ دو بزرگوار شديد بود و احاديث‌ زيادي‌ از ان‌دو امام‌ مي‌شنيدند، حتي‌ برخي‌ از آنان‌ كتابهائي‌ تاليف‌ نموده‌ در آن‌ كتابها احاديثي‌ را كه‌ از آن‌ دو امام‌ و يا از يكي‌ از آنان‌شنيده‌ بودند ثبت‌ كرده‌اند.
ما انگيزه‌ و علتي‌ براي ا نحراف‌ آنان‌ جز تأمين‌ منافع‌ شخصي‌ نمي‌شناسيم‌ و جز طمع‌ در اموال‌ - همان‌ حقوق‌ شرعيه‌اي‌كه‌ شيعه‌ آنهارا به‌ نواب‌ اربعه‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ مي‌داد - و نيز رياست‌ دوستي‌ و شهرت‌طلبي‌ و آنگاه‌، بااستفاده‌ از آن‌ مقام‌، تسلط‌ بر تمام‌ منافع‌ شيعه‌ و تبعيت‌ از هواي‌ نفس‌ كه‌ انسان‌ را از حق‌ باز مي‌دارد. سرانجام‌ كار آنان‌اين‌ شد كه‌ لعنت‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ شامل‌ حال‌ آنان‌ گرديد، لعنتي‌ كه‌ اندام‌ از شدتش‌ به‌ رعشه‌ در مي‌ايد وقلب‌ از غلظتش‌ مي‌لرزد.
طبيعي‌ است‌ كه‌ آن‌ دروغگويان‌، مشكلات‌ فراوان‌ عقيدتي‌ و اجتماعي‌ را در جامعة‌ شيعه‌ ايجاد نموده‌ بودند، مضافاً بر انكه‌ افكار نواب‌ حقيقتي‌ را به‌ خود مشغول‌ مي‌داشتند، چرا كه‌ وقتي‌ يك‌ فرد منحرف‌ العقيده‌ دعوي‌ وكالت‌ و يا نيابت‌ از طرف‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ نمايد، اين‌ ادعا اولا باعث‌ زشت‌ جلوه‌ دادن‌ مسير امام‌ مي‌گردد، و ثانياًموجب‌ رقابت‌ او با نائب‌ واقعي‌ خواهد شد.
اين‌ مشكلي‌ است‌ كه‌ سكوت‌ كردن‌ در برابرش‌ صحيح‌ نمي‌بود و مي‌بايست‌ در تدارك‌ مطلب‌ و كشف‌ حقيقت‌ وبرداشتن‌ نقاب‌ از چهره‌ حق‌ و رسوا كردن‌ مدعي‌ دروغگو بود. اكنون‌ بخشي‌ از اين‌ داستان‌:
1 - حسن‌ شريعي‌
ابو محمد سريعي‌ از ياران‌ امام‌ هادي‌ و امام‌ عسكر عليهماالسلام‌ بود و به‌ دروغ‌ ادعا نمود كه‌ نائب‌ حضرت‌ حجت‌ عليه‌السلام‌ مي‌باشد، در حالي‌ كه‌ هيچگونه‌ صلاحيتي‌ براي‌ اين‌ منصب‌ نداشت‌ و بر خداي‌ تعالي‌ دروغ‌ بست‌. او اموري‌ رابه‌ ائمه‌ نسبت‌ مي‌داد كه‌ در شأن‌ آنان‌ نبود و آن‌ بزرگواران‌ از آن‌ امور و نسبت ها بيزار بودند. آنگاه‌ از وي‌ كفر و الحادي‌ ظاهرگرديد‌ و از حضرت‌ ولي‌ عصر ارواحنا فداه‌ توقيعي‌ بر دست‌ نائب‌ سوم‌ جناب‌ حسين‌ بن‌ روح‌ نوبختي‌ شرف‌ صدوريافت‌ كه‌ در آن‌ وي‌ را لعنت‌ فرمود و از او بيزاري‌ جسته‌ بودند. شيعيان‌ نيز وي‌ را لعنت‌ كرده‌ از او بيزاري‌ جستند.
2 - محمد بن‌ نُصَير نُمَيري‌
از ياران‌ حضرت امام‌ حسن‌ عسكري‌ عليه‌ السلام‌ بود. هنگامي‌ كه‌ حضرتش‌ ازدنيا رفتند به‌ دروغ‌ و تزوير ادعا كرد كه‌نائب‌ امام‌ عصر عليه‌ السلام‌ است‌، ولي‌ خداي‌ تعالي‌ - آنگاه‌ كه‌ از او عقيده‌ الحاد ظاهر گرديد‌ - رسوايش‌ ساخت‌.نائب‌ دوم‌، جناب‌ محمد بن‌ عثمان‌ او را لعن‌ نموده‌ از وي‌ بيزاري‌ جستند.
اين‌ ملعون‌ مدعي‌ خدايي‌ حضرات‌ امامان‌ هادي‌ و عسكري‌ عليهماالسلام‌ بود و ادعا مي‌نمود كه‌ پيامبري‌ است‌ كه‌ ازسوي‌ حضرت‌ هادي‌ عليه‌ السلام‌ برگزيده‌ و فرستاده‌ شده‌ است‌!
وي‌ تناسخ‌ را معتقد بود و به‌ مباح‌ بودن‌ زناشوئي با محارم‌ و همچنيني‌ لواط‌ فتوي‌ ميد اد. مي‌گفت‌ كه‌ اين‌ عمل‌ براي‌فاعل‌ از جمله‌ لذات‌ و شهوت‌ها محسوب‌ شده‌ براي‌ مفعول‌ نيز وسيله‌ تواضع‌ و فروتني‌ است‌.
يكبار ديدند كه‌ غلامش‌ بر پشت‌ او بود. وقتي‌ وي‌ را در اين‌ عمل‌ شنيع‌ مورد سرزنش‌ قرار دادند، اظهار داشت‌ كه‌ اين‌عمل‌ از لذات‌ است‌ و از سوئي‌ ديگر نشانة‌ تواضع‌ و از بين‌ رفتن‌ تكبر و خودخواهي‌ است‌.
ما به‌ ذكر همين‌ مقدار از اعمال‌ شرم‌ آور - كه‌ صحنة‌ زندگي‌ اين‌ مرد را سياه‌ نموده‌ از خبث‌ باطن‌ وي‌ و انحراف‌ و سوءعاقبتش‌ حكايت‌ مي‌كند - بسنده‌ مي‌نمائيم‌.

3 - احمد بن‌ هلال‌ عبرتائي‌
به‌ «عبرتا» منسوب‌ است‌ كه‌ آبادي‌ بزرگي‌ در حوالي‌ نهروان‌ بين‌ بغداد و واسط‌ است‌. او را از ياران‌ حضرت‌ هادي‌ عليه‌السلام‌ و برخي‌ از ياران‌ حضرت‌ عسكري‌ عليه‌ السلام‌ دانسته‌اند و.
به‌ هر حال‌ اين‌ مرد، معروف‌ و مشهور به‌ غلو و لعن‌ شده‌ است‌. در اوائل‌ امر از ياران‌ مورد اعتماد حضرت‌ عسكري‌عليه‌ السلام‌ و نزديكان‌ آن‌ حضرت‌ به‌ شمار مي رفت‌. وي‌ كسي‌ بود كه‌ ائمه‌ احاديث‌ را نقل‌ نمي‌نمودند و پنجاه‌ و چهاربار نيز حج‌ به‌ جا آورده‌ بود كه‌ از ناحيه‌ حضرت‌ عسكري‌ عليه‌ السلام‌ درباره‌ وي‌ نكاهش‌ فراواني‌ وارد شد. حتي‌ درمورد او فرمودند:
«از اين‌ صوفي‌ متظاهر بپرهيزيد»
لازم‌ به‌ ذكر است‌ كه‌ دقيقاً نمي‌دانيم‌ اين‌ توقيع‌ از حضرت‌ عسكري‌ عليه‌ السلام‌ درباره‌ وي‌ نازل‌ گرديده‌ است‌ و يا ازفرزندان‌ بزرگوار آن‌ امام‌ يعني‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌.
ابن‌ هلال‌ در زمان‌ نائب‌ دوم‌ جناب‌ محمد بن‌ عثمان‌ مي‌زيست‌. ولي‌ نيابت‌ آن‌ بزرگوار را منكر گرديد و بر اين‌ انكاراصرار نيز مي‌ورزيد. پي‌ توقيعي‌ از ناحيه‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ دائر بر لعن‌ و برائت‌ از وي‌ صادر گرديد. از اين‌ پس‌بود كه‌ وي‌ به‌ صورت‌ مردي‌ ناصبي‌ و دشمن‌ در آمد. لذا شيعه‌ نيز او را لعنت‌ نموده‌ از او بيزاري‌ جستند.
پس‌ از هلاكت‌ عبرتائي‌، توقيعي‌ ديگر از ناحيه‌ مقدس‌ امام‌ عصر عليه‌ السلام‌ شرف‌ صدور يافت‌ كه‌ شامل‌ بدگوئي‌ واعلان‌ بيزاري‌ فزونتر بود. علت‌ آن‌ نيز - چنانكه‌ گفته‌اند - اين‌ بود كه‌ برخي‌ از افراد شيعه‌ آنچه‌ را كه‌ در نكوهش‌عبرتائي‌ وارد گرديده‌ بود انكار نموده‌ بودند. لذا از قاسم‌ بن‌ علا - كه‌ از وكلاء حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ بود -خواستند كه‌ نامه‌اي‌ به‌ محضر امام‌ عليه‌ السلام‌ نوشته‌ درستي‌ خبر انحراف‌ وي‌ رامؤكداً از حضرتش‌ جويا شود واستفسار موضوع‌ نمايد تا دلها را آرام‌ سازد. پاسخي‌ كه‌ از ناحيه‌ مقدسه‌ صادر شد اين‌ بود كه‌ فرمودند:
«...امر ما درباره‌ آن‌ متظاهر، ابن‌ هلال‌ كه‌ خدايش‌ نيامرزد چنانكه‌ ميد اني‌ صادر گرديد‌. او - كه‌ هيچگاه‌ خداي‌ گناه ‌وي‌ را نيامرزد و از لغزش‌ هايش‌ درنگذرد - در كار ما بدون‌ اجازه‌ و رضايت‌ ما دخالت‌ مي‌نمود. وي‌ به‌ رأي‌ خود مستندبود...فرمان‌ ما را - جز آنچه‌ به‌ دلخواه‌ و مطابق‌ هواي‌ نفسش‌ بود - انجام‌ نمي‌داد. خداي‌ تعالي‌ بدين‌ كار او را به‌ آتش‌جهنم‌ در اندازد. ما در برابر كارهاي‌ وي‌ صبر كرديم‌ تا انكه‌ خداي‌ متعال‌ به‌ دعاي‌ ما، رشته‌ حيات‌ او را قطع‌ فرمود. ما درزمان‌ خود او، خبر (انحراف‌) وي‌ را كه‌ خدايش‌ نيامرزد به‌ گروهي‌ از دوستانمان‌ داده‌ بوديم‌ و به‌ آنان‌ امر كرده‌ بوديم‌ كه‌اين‌ مطلب‌ را به‌ خواص‌ از دوستانمان‌ برسانند. ما از ابن‌ هلالا كه‌ رحمت‌ خدا شامل‌ حالش‌ مباد و از هر كه‌ از وي‌ برائت‌نجويد به‌ خداي‌ تعالي‌ برائت‌ مي‌جوئيم‌.
به‌ آنچه‌ كه‌ از حال‌ اين‌ بدكار، تو را آگاه‌ يافتم‌، تو نيز اسحاقي‌ سلمه‌ الله‌ و اهل‌ بيت‌ او و تمام‌ كساني‌ كه‌ در مورد او ازتو پرسيده‌اند خواهند پرسيد. اعم‌ از آنكه‌ اهل‌ شهر او باشند و يا غير شهر او - و هر كه‌ مي‌شود خبر داد، آگاه‌ گردان‌، كه ‌هيچيك‌ از دوستان‌ ما را عذر و بهانه‌اي‌ در شك‌ كردن‌ درباره‌ آنچه‌ كه‌ افراد مورد اعتماد ما از ما روايت‌ نموده‌اند، نيست‌.ايشان‌ دانسته‌اند كه‌ ما سرّ خودمان‌ را با آنان‌ در ميان‌ مي‌گذاريم‌، و آنان‌ را حاملان‌ راز خود نموده‌ايم‌ و آنچه‌ را كه‌ مواقع‌مي‌شود، به‌ خواست‌ خداوند مي‌دانيم‌.»
توقيع‌ سومي‌ نيز از حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ در نكوهش‌ عبرتائي‌ صادر گرديده‌ است‌.
4 - محمد بن‌ علي‌ بن‌ بلال‌
ابوطاهر محمد بن‌ علي‌ بن‌ بلال‌ در ابتداي‌ كار زد امام‌ حسن‌ عسكري‌ عليه‌ السلام‌ فردي‌ مورد اعتماد بود ولي‌ پس‌ از آن‌منحرف‌ گرديد و ادعا نمود كه‌ وكيل‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ است‌. او نيابت‌ نائب‌ دوم‌ حضرت‌ يعني‌ جناب‌ محمدبن‌ عثمان‌ را منكر گرديد در اموالي‌ كه‌ نزد وي‌ جمع‌ شده‌ بود تا به‌ حضرت‌ برساند، خيانت‌ نمود.
با وجود آنكه‌ نائب‌ دوم‌، راه‌ ملاقات‌ را با حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ آسان‌ نموده‌ بود و امام‌ عليه‌ السلام‌ به‌ وي‌ فرمودبودند اموال‌ را به‌ نائبشان‌ ردّ كند، در دشمني‌ و انحراف‌ خود باقي‌ ماند. پايان‌ كارش‌ آن‌ شد كه‌ توقيعي‌ از ناحيه‌ مقدسه‌حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ دائر بر لعن‌ و بيزاري‌ از وي‌ - در ضمن‌ گروهي‌ ديگر، از جمله‌ حلاج‌ و شلمغاني‌ - صادرگرديد. پناه‌ به‌ خدا مي‌بريم‌ از عاقبت‌ بد.
5 - حسين‌ بن منصور حلاج‌
شيطان‌ بود و چه‌ شيطاني‌!! امت‌ اسلام‌ ده‌ قرن‌ گرفتار او بود و رشته‌ اين‌ بلا و گرفتاري‌ تا امروز نيز امتداد يافته‌ است‌. باوجود آشكار بودن‌ كفر و انحراف‌ وي‌، همواره برخي‌ از كج‌ فكران‌ و كج‌ انديشان‌، خود را از هواداران‌ و ستايندگان‌ ومعتقدان‌ به‌ عقايد فاسد وي‌ شمرده‌اند، «نوريان‌ مر نوريان‌ را جاذب‌ اند»
مورخان‌ در اصل‌ و شهر وي‌ اختلاف‌ نموده‌اند. برخي‌ گفته‌اند، وي‌ از اهل‌ نيشابور، در خطة‌ خراسان‌ بود. مرو وطالقان‌ و ري‌ نيز گفته‌اند.
مورخان‌ و محدثان‌ از وي‌ گفتگو نموده‌ و وي‌ را از جمله‌ دروغگويان‌ جعال‌ و حيله‌ گران‌ شعبده‌ باز به‌ شمار آورده‌اند.وي‌ صوفي‌ مي‌نمود و مدعي‌ دانستن‌ همة‌ علوم‌ بود - حال‌ آنكه‌ هيچ‌ علمي‌ را نمي‌دانست‌ - و به‌ رنگهاي‌ مختلف‌ درمي‌آمد، يعني‌ نزد شيعه‌ تشيع‌ مي‌نمود و نزد اهل‌ تسنن‌ و جماعت‌ سني‌ بودن‌، از ناحيه‌ مقدسه‌ حضرت‌ ولي‌ عصرارواحنا فداه‌ توقيعي‌ در لعن‌ و بيزاري‌ از وي‌ صادر گرديد.
با اين‌ وصف‌، تعجبي‌ نيست‌ كه‌ بر برخي‌ از افراد شيعه‌ امر مشتبه‌ گردد. آنهادر مدح‌ وي‌ مبالغه‌ نمودند و از زشتكاري‌هاو انحرافات‌ وي‌ و از آنچه‌ در ذم‌ او وارد گرديده‌ و توقيعاتي‌ مه‌ در لعن‌ و برائت‌ وي‌ صادر شده‌، غفلت‌ ورزيدند.
از جمله‌ انحراف‌ وي‌ انكه‌: او به‌ حول‌ معتقد بود، يعني‌ مدعي‌ بود كه‌ خدايت‌ عالي‌ در او حول‌ نموده‌ است‌! بر هيمن‌مبنا ادعاي‌ الوهيت‌ و ربوبيت‌ مي‌نمود!
يك‌ بار به‌ شر قم‌ - در ايران‌ - رفته‌ ادعا نمود كه‌ فرستاده‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ و وكيل‌ آن‌ بزرگوار است‌ ولي‌ مردم‌را به‌ خواري‌ و سبكي‌ راندند.
شيخ‌ بهائي‌ در كشكول‌ چنيني‌ فرمايد:
«حسين‌ بن‌ منصور حلاج‌ كسي‌ است‌ كه‌ اهل‌ بغداد بر مباح‌ بودن‌ خون‌ وي‌ اجماع‌ نمودند با حضور خود او نوشته‌اند تهيه‌ كرده‌ درآن‌ به‌ انحراف‌ وي‌ شهادت‌ دادند. آن‌ را يكايك‌ امضا مي‌نمودند و او مي‌گفت‌:
«از خدا بترسيد از اينكه‌ خون‌ مرا بريزيد» اين‌ كلمه‌ را دائماً تكرار مي‌نمود و آنان‌ نيز همچنان‌ به‌ نوشتن‌ ادامه‌ مي‌دادند.
آنگاه‌ فرمان‌ دستگيري‌ وي‌ صادر شد. وي‌ را به‌ زندان‌ بردند. مقتدر عباسي‌ امر كرد او را به‌ رئيس‌ پليس‌ تحويل‌ دهند كه‌به‌ وي‌ هزار ضربه‌ تازيانه‌ بزند تا بميرد. اگر نمرد هزار تازيانه‌ ديگر بر او وارد كند تا بميرد. سپس‌ او را گردن‌ بزند.
او را به‌ باب‌ الطاق‌ آوردند. آنجا كه‌ گروه‌ كثيري‌ از مردم‌ جمع‌ شده‌ بودند تا ا ورا تماشا كنند. به‌ وي‌ هزار تازيانه‌ زدند بعد دست‌ و پاي‌ او را قطع‌ كردند و سرش‌ را بريدند و بدنش‌ را سوزاندند و سرش‌ را بر روي‌ پل‌ نصب‌ نمودند ايم‌ كار درسال‌ 309 ق‌ واقع‌ شد.»
6 - محمد بن‌ علي‌ شلمغاني‌
ابو جعفر محمد بن‌ علي‌ شلمغاي‌ معروف‌ به‌ «ابن‌ (أبي‌) العزاقر» و منسوب‌ به‌ شلمغاني‌ است‌ كه‌ از توابغ‌ واسط‌ درعارق‌ است‌.
وي‌ از محدثان‌ بود و تأليفات‌ فراوان‌ داشت‌ كه‌ در آنها احاديثي‌ را كه‌ از ائمه‌ اهل‌ بيت‌ عليهم‌ السلام‌ به‌ وي‌ رسيده‌ بودجمع‌ كرده‌ بود. هنگامي‌ كه‌ منحرف‌ شد و وضعيتش‌ دگرگون‌ گرديد، شروع‌ به‌ بازي‌ با احاديث‌ نمود، يعني‌ درآنهااضافه‌ مي‌نمود و يا از آنها مي‌كاست‌.
توقيعي‌ از ناحيه‌ مقدسه‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ به‌ سوي‌ جناب‌ حسين‌ ابن‌ روح‌ خارج‌ گرديدي‌ كه‌ در آن‌، ازشلمغاني‌ بيزاري‌ جسته‌ و وي‌ را نكوهش‌ و لعن‌ فرموده‌ بودند. در آن‌ توقيع‌ چنيني‌ مي‌فرمايند.
«.. تو - كه‌ خدا زندگانيت‌ را طولاني‌ گردانيد و همه‌ خوبي‌ را به‌ تو بشناساند و سرانجام‌ كارت‌ را به‌ خير ختم‌ فرمايد -آنكس‌ از برادران‌ ما را كه‌ به‌ دين‌ داراي‌ اش‌ اعتماد و به‌ نيتش‌ اطمينان‌ داري‌ - خداوند سعادت‌ آنان‌ را پايدار بدارد-آگاه‌ گردان‌ كه‌ محمد بن‌ علي‌ معروف‌ به‌ شلمغاني‌ - كه‌ خداي‌ در عذاب‌ اوت‌ عجيل‌ فرموده‌ مهلتش‌ ندهد - از اسلام‌مرتد و جدا گرديده‌ است‌. او در دين‌ خدا ملحد شده‌ و مدعي‌ اموري‌ شده‌ كه‌ كفر وي‌ مرتكب‌ گناهي‌ بزرگ‌ گشته‌ است‌.
آنانكه‌ از خدا برگشته‌اند دروغ‌ گفته‌ و دچار گمراهي‌ بزرگي‌ گشته‌ است‌. آنانكه‌ از خدا برگشته‌اند دروغ‌ گفته‌ و دچارگمراهي‌ بزرگ‌ گرديده‌ و زيانكاري‌ آشكاري‌ را متحمل‌ شده‌اند.
ما از وي‌ به‌ خداي‌ تعالي‌ و رسول‌ خدا و خاندانش‌ صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ و رحمته‌ و بركاته‌ عليهم‌ بيزاري‌ جسته‌ و وي‌ رالعنت‌ نموده‌ ايمن‌. لعنت‌هاي‌ خدا پي‌ در پي‌ از ما بر او باد، در ظاهر و باطن‌ و در نهان‌ و آشكار و در هر زمان‌ و هر حال‌ وبر هر كس‌ كه‌ پيرو او گرديد و يا وي‌ بيعت‌ نمود و بر هر كه‌ اين‌ سخن‌ ما به‌ وي‌ رسيد و پس‌ از آنان‌ بر دوستي‌ او باقي‌ماند.
اي‌ حسين‌ بن‌ روح‌ - كه‌ خدا يارت‌ باشد - به‌ آنان‌ آگاهي‌ ده‌ كه‌ ما از او پرهيز داريم‌ و دوري‌ گزيده‌ايم‌. همانگونه‌ كه‌ پيش‌از وي‌ با افرادي‌ نظير او مانند شريعي‌ و نميري‌ و هلالي‌ و بلالي‌ و غير آنان‌ چنيني‌ بوديم‌. با اين‌ حال‌، همه‌ كار خداوندجل‌ ثناؤه‌ - هم‌ قبل‌ از شلمغاني‌ و عم‌ بعد از وي‌ - در نظر ما نيكوست‌. ما با او اطمينان‌ داشته‌ فقط‌ از او ياري‌ مي‌طلبيم‌.او را در همه‌ امور كافي‌ و بهترين‌ وكيل‌ است‌.»
اين‌ توقيع‌ شريف‌ زماني‌ كه‌ جناب‌ حسين‌ بن‌ روح‌ در خانه‌ مقتدر عباسي‌ زنداني‌ بود شرف‌ صدور يافت‌ و جناب‌ ايشان‌با وجود آنكه‌ در زندان‌ بود ان‌ توقيع‌ را به‌ يكي‌ از ياران‌ خود تسليم‌ كرده‌ به‌ وي‌ فرمود كه‌ آن‌ را بين‌ عموم‌ شيعه‌ منتشرنمايد. توقيع‌ شريف‌ بدين‌ ترتيب‌ در ميان‌ آنان‌ منتشر گرديد. شيعيان‌ نيز بالاتفاق‌ وي‌ را لعنت‌ نموده‌ از او برائت‌ و دوري‌جستند.
از انحرافات‌ وي‌ آن‌ بود كه‌ وي‌ به‌ حلول‌ و تناسخ‌ معتقد بود، يعني‌ مدعي‌ بود كه‌ خداي‌ تعالي‌ در وي‌ حلول‌ نموده‌است‌ و به‌ پيروان‌ خويش‌ مي‌گفت‌: روح‌ رسول‌ خدا صلي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ به‌ محمد بن‌ عثمان‌ (نائب‌ دوم‌ امام‌ عصر عليه‌السلام‌) منتقل‌ گرديده‌ و روح‌ اميرمؤمنان‌ عليه‌ السلام‌ به‌ بدن‌ حسين‌ بن‌ روح‌، و روح‌ فاطمه‌ زهرا سلام‌ الله‌ عليها به ‌ام‌كلثوم‌ دختر محمد بن‌ عثمان‌...و ياران‌ خويش‌ مي‌گفت‌ كه‌ اين‌ مطلب‌ رازي‌ بزرگ‌ است‌ و بايد كه‌ پنهان‌ باقي‌ بماند.
شلمغاني‌ و حلاج‌ سرانجام‌ به‌ خط‌ واحدي‌ رسيدند، يعني‌ خط‌ كفر و الحاد. و ما دقيقاً نمي‌دانيم‌ كه‌ اين‌ اعتقاد انحرافي‌در آنها چگونه‌ به‌ وجود آمد و چه‌ چيز آنان‌ را به‌ چنين‌ دروغ‌ تراشي‌ بزرگ‌ و افتراء آشكار و كفر واضحي‌ سوق‌ داد؟!
جناب‌ حسين‌ بن‌ روح‌، شلمغاني‌ را به‌ عنوان‌ معتقد خويش‌ براي‌ بني‌ بسطام‌ معين‌ فرموده‌ بود. آنان‌ نيز وي‌ را دوست‌مي‌داشتند و سخنش‌ را مي‌شنيدند ول‌ وقتي‌ آن‌ ملعون‌ از مسير مستقيم‌ منحرف‌ گرديد. هر گونه‌ دروغ‌ و كفري‌ را بر زبان‌جاري مي‌ كرد و آن‌ را به‌ حسين‌ بن‌ روح‌ نسبت‌ مي‌داد. آنان‌ نيز آن‌ سخنان‌ را از وي‌ پذيرفته‌ اخذ مي‌كردند.
وقتي‌ جناب‌ حسين‌ بن‌ روح‌ اين‌ را دانست‌، آنچه‌ را كه‌ شلمغاني‌ به‌ وي‌ نسبت‌ داده‌ بود، منكر گرديده‌ بني‌ بسطام‌ را ازپذيرش‌ سخن‌ او را بازداشت‌ و امرشان‌ كرد كه‌ وي‌ را لعن‌ كرده‌ و از او بيزاري‌ جويند، ولي‌ آنان‌ از اينكار دست‌برنداشتند بر دوستي‌ او باقي‌ ماندند.
وقتيكه‌ شلمغاني‌ دانست‌ كه‌ حسين‌ بن‌ روح‌ به‌ لعن‌ و بيزاري‌ از وي‌ امر فرموده‌، شروع‌ به‌ خدعه‌ و نيرنگ‌ كرد و لعن‌ را برمعاني‌ واهي‌ تأويل‌ نمود تا خود را از آن‌ لعنت‌ها برهاند.
جناب‌ حسين‌ بن‌ روح‌ نيز بسيار تلاش‌ نمود كه‌ اين‌ امر را رسوا نموده‌ حقيقت‌ وي‌ را براي‌ شيعه‌ آشكار نمايد، تا جائي‌كه‌ حتي‌ يكنفر باقي‌ نماند كه‌ آن‌ جناب‌ وي‌ را توسط‌ نامه‌اي‌ به‌ لعن‌ شلمغاني‌ و بيزاري‌ از وي‌ و از هر كه‌ پيرو او بوده‌ يا به‌سخنش‌ راضي‌ شود، امر نفرموده‌ باشد.
به‌ همين‌ علت‌، خبر لعنت‌ شلمغاي‌ بين‌ مردم‌ منتشر و موضوع‌ گفتگو در مجالس‌ گشت‌. كار بر شلمغاني‌ دشوار شد وتلاش‌ نمود تا از اين‌ مخمصه‌ خود را برهاند، لذا به‌ گروهي‌ از شيعه‌ گفت‌:
«مرا با حسين‌ بن‌ روح‌ در مكاني‌ روبرو كنيد تا من‌ دست‌ او را بگيرم‌ و او نيز دست‌ مرا. اگر بر او آتشي‌ از آسمان‌ نباريد ووي‌ را نسوزانيد، آنچه‌ كه‌ او درباره‌ من‌ گفته‌ صحيح‌ است‌!»
خبر انحراف‌ شلمغاني‌ به‌ راضي‌ - خليفه‌ عباسي‌ در آن‌ زمان‌ - رسيد. دستور داد كه‌ وي‌ را دستگير كنند، ولي‌ شلمغاني‌خويشتن‌ را مخفي‌ ساخته‌ از خانه‌اي‌ به‌ خانه‌اي‌ مي‌گريخت‌. ابن‌ مقله‌ وزير دنبال‌ وي‌ مي‌گشت‌ تا آنكه‌ او را يافت‌ ودستگيرش‌ نمود. وقتي‌ او را دستگير كرد در نزدش‌ نامه‌ هائي‌ يافت‌ كه‌ برخي‌ از پيروانش‌ خطاب‌ به‌ وي‌ نگاشته‌ بودندو در آنهاوي‌ را به‌ گونه‌اي‌ و با كلماتي‌ مخاطب‌ قرار داده‌ بودند كه‌ فقط‌ شايسته‌ خداي‌ تعالي‌ بود. از آن‌ جمله‌ اين‌ كلمات‌بود: معبود من‌! آقاي‌ من‌! رازق‌ من‌!
سرانجام‌ وي‌ را در دادگاهي‌ - كه‌ فقها و قضات‌ و فرماندهان‌ ارتش تشكيل‌ يافته‌ بود - حاضر كردند و پس‌ از محاكمات‌فراوان‌، همگي‌ بر كشتن‌ او اتفاق‌ نمودند. آنگاه‌ بر او تازيانه‌ زدند. سپس‌ گردنش‌ را قطع‌ كرده‌ بدنش‌ را سوزاندند وخاكسترش‌ را نيز در رود دجله‌ افكندند.
7 - ابودلف‌ كاتب‌
اودلف‌ محمد بن‌ مظفر كاتب‌ آزدي‌ به‌ دروغ‌ و باطل‌، ادعاي‌ سفارت‌ سوي‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ نمود. درباره‌ وي‌جعفر بن‌ قولويه‌ چنين‌ فرمايد:
«اما ابودلف‌ كاتب‌ را - كه‌ خدايش‌ حفظ‌ نكند - ما ملحد مي‌شناسيم‌. وي‌ سپس‌ اظهار غلو كرد و بعد ديوانه‌ شد و او اربه‌ غل‌ و زنجير كشيدند. آنگاه‌ در جرگه‌ مفوضه‌ در آمد. آنچه‌ ما از او مي‌دانيم‌ آن‌ است‌ كه‌ در هر مجلسي‌ حاضر شد به‌ اوبي‌ اعتنايي‌ كردند و نزد شيعه‌ - جز اندك‌ زماني‌، قبل‌ از انحرافش‌ - معروف‌ و خوشنام‌ نبود. جماعت‌ شيعه‌ از او و هركه‌ به‌ وي‌ منسوب بود و در خر او راه‌ مي‌پيمود، بيزاري‌ مي‌جستند.»
اما انحرافات‌ وي‌: از جمله‌ آنكه‌ وي‌ از مخمسه‌ محسوب‌ مي‌گرديد. مخمسه‌ طايفه‌اي‌ از غلات‌ بودند كه‌ مي‌گفتند: پنج ‌تن‌ يعني‌: سلمان‌، ابوذر، مقداد، عمار و عمروبن‌ اميه‌ ضمري‌ از جانب‌ پروردگار، وكيل‌ در مصالح‌ عالم‌ مي‌باشند.
و نيز گفته‌ شده‌ كه‌ مخمسه‌ فرقه‌اي‌ از غلاتند كه‌ به‌ اُلوهيت‌ اصحاب‌ كساء (يعني‌ حضرات‌ محمد و علي‌ و فاطمه‌ وحسن‌ و حسين‌ عليهم‌ السلام‌) معتقدند و اين‌ كه‌ آن‌ پنج‌ تن‌ نور واحدي‌ هستند و روحي‌ كه‌ به‌ آنان‌ حلول‌ نموده‌ و درهمه‌ آنها مساوي‌ است‌ و هيچيك‌ از آنان‌ را بر ديگري‌ برتري‌ نيست‌.
به‌ هر حال‌، وي‌ معتقد به‌ حلول‌ بود و كافر و نجس‌ و گمراه‌ و گمراه‌ كننده‌. مشهور آن‌ است‌ كه‌ وي‌ ديوانه‌ و اين‌ خرافه‌هااز جنون‌ و بي‌ خردي‌ او سرچشمه‌ گرفته‌ است‌.
8 - محمد بن‌ احمد بغدادي‌
ابوبكر محمد بن‌ عثمان‌ معروف‌ به‌ بغدادي‌...شگفت‌ آنكه‌ وي‌ نوه عثمان‌ بن‌ سعيد نائب‌ اول‌ و به‌ دروغ‌ و باطل‌ ادعاكرد كه‌ از سوي‌ حضرت‌ مهدي‌ عليه‌ السلام‌ سفير است‌.
وي‌ كم‌ دانش‌ و كم‌ خرد بود. در جهل‌ وي‌ همين‌ كافي‌ است‌ كه‌ بگوئيم‌ از ابودلف‌ پيروي‌ مي‌كرد و به‌ اباطيل‌ و كفريات‌ وي‌ مؤمن‌ بود.
گفته‌اند كه‌ وي‌ روزي‌ در مجلس‌ عمويش‌ جناب‌ محمد بن‌ عثمان‌ نائب‌ دوم‌ وارد شد. آنان‌ مشغول‌ مذاره‌ در باب‌احاديث‌ وارده‌ از اهل‌ بيت‌ عليهم‌ السلام‌ بودند. جناب‌ محمد بن‌ عثمان‌ به‌ حاضران‌ فرمود: سكوت‌ كنيد. اين‌ تازه‌ وارداز ياران‌ شما نيست‌.
اين‌ منافق‌ هر روز به‌ رنگي‌ در مي‌آمد. يك‌ بار ادعا كرد كه‌ وكيل‌ يزيدي‌ در بصره‌ است‌ و از اين‌ رهگذر مال‌ فراواني‌اندوخت‌. او را دستگير نموده‌ بر سرش‌ ضربت‌ سختي‌ زدند كه‌ بر اثر آن‌، چشم‌ وي‌ آب‌ آورد و بعد كور شد و مرد.

1 اين حديث محل تأمل است .
2 حاكم اصفهان ـ كه منوچهر خ0ان گرجي و ملقّب به معتمدالدوله بود ـ دستور داد تا باب به خانه امام جمعه اصفهان رود و در آنجا پذيرائي گرمي از او به عمل آيد . اما آن زمان كه مردم اصفهان مطّلع شدند كه علي محمد باب در اصفهان به سر مي برد و با مريدان ديدار دارد از حكومت مركزي خواستند تا او را از اصفهان خارج كند . با دستور اكيد دولت مركزي ، باز هم منوچهرخان گرجي كه خود دست نشانده دولت شمالي ايران بود زير بار نرفت . در ملأعام او را با عدّه اي از اصفهان خارج نمود اما شبانه به عمارت خورشيد خود در اصفهان باز گرداند و پذيرائي مجدد و نيز وعده و وعيدهاي او به علي محمد باب آغاز گرديد تا جايي كه باب را براي اظهار دعاوي بعدي آماده سازد .
3 محمد شاه فرزند ميرزا ، سومين پادشاه قاجار .
4 خاطرات دالگوركي ( جاسوس روسي در كشورهاي اسلامي ) ص 61-85

بازگشت به صفحه اصلی