از رحلت پیامبر تا خلافت
از رحلت پیامبر تا خلافت
با رحلت پیامبر اکرم چهارمین دورة زندگانی حضرت علی علیه السلام شروع شد این دوران که تا پایان خلافت خلیفه سوم بمدت 25 سال طول کشیده است ا زآغازین لحظه های شروعش تا پایان آن از سخت ترین دورانهای زندگانی آن حضرت به شمار می آید که خود درباره این دوران می فرماید : ‹‹ صبر پیشه کردم در وضعیتی که در گلویم استخوان و در چشم خاشاک بود››، در دوران خلافت سه خلیفه پس از پیامبر عمده فعالیت های حضرت این چنین بود.
1- عبادت خدا آن هم به صورتی که در شأن شخصیتی مانند وی بود.
2- تفسیر قرآن و حل مشکلات آیات و تربیت شاگردان
3- پاسخ و پرسشهای دانشمندان مذاهب و ادیان و اندیشه های مختلف مخصوصاً یهودیان و مسیحیان
4- بیان حکم بسیاری از رویدادهای نو ظهور که در اسلام سابقه نداشت.
5- مشاوره دادن به خلفا در امور مختلف سیاسی و غیره
6- تربیت و پرورش شاگردان خاص برای سیر و سلوک و طیّ کمالات معنوی
7- کار و کوشش برای تأمین زندگی بسیاری از بینوایان و درماندگان
برخی انتقادهای امیرالمؤمنین از خلیفه اول
انتقاد از ابوبکر در خطبهی شقشقیه در دو جمله خلاصه شده است. اول حضرت می فرمایند که پسر ابو قحاقه به خوبی میدانست که لباس خلافت فقط شایستهی من است. من در دوران خلافت مانند کسی بودم که خار در چشم و استخوان در گلویش بماند.
اما والله لقد تقمصها ابن ابی قحافه و انّه لیعلم انّ محلّی منها محلّ القطب من الرهی
به خدا قسم پسر ابی قحاقه لباسی را پوشید که می دانست که نسبت من با آن مانند نسبت محور سنگ آسیا با آن است.
دوم اینکه حضرت از مسالهی تعیین خلیفه توسط ابوبکر به شدت انتقاد کردند و فرمودند.
فیا عجبا بیناهو یستقبلها فی حیا که اذ عقدها لا خد بعد وفاته
شگفتا که ابوبکر از مردم میخواهد که در زمان حیاتش او را از تصدی خلافت معاف بدارند. و در همان حال زمینه را برای دیگری بعد از وفات خویش آماده میسازد.
پس از بیان این جملات علی علیهالسلام از تعبیری بسیار شدید نسبت به خلیفهی اول و دوم استفاده مینمایند و میفرمایند:
«با هم به قوت و شدت پستان خلافت را دوشیدند».
ابوبکر در جملهای در هنگام خلافت خود گفته بود که «اقلیونی فلست بخیرکم» مرا معاف بدارید که بهترین شما نیستم و سخن امیرالمؤمنین علی علیهالسلام مؤید این مطلب است.
منابع:
سیری در نهج البلاغه ، مرتضی مطهری
برخی انتقادهای امیرالمؤمنین از خلیفه دوم
انتقاد علی علیه السلام از عمر به غیر از مواردی که همراه با ابوبکر او را به حساب می آورد به دو نکته باز میگردد. اول خشونت و غلظت عمر بود. به شکلی که بسیاری از مردم آن عصر از عمر میترسیدند. واکابر صحابه از ملاقات با عمر پرهیز داشتند.
دِرّهی عمر یعنی تازیانه او ضرب المثل هیبت بود به شکلی که بعدها گفتند دِرّه عمر اهیب من سیف حجاج عمر نسبت به زنان خشونت بیشتری داشت در مرگ ابوبکر عمر زنان را به کرات از گریه منع میکرد. و آنها این کار را ترک نمیکردند تا اینکه عمر ام مَروه خواهر ابوبکر را با تازیانه زد.
امر دیگر بحث شتابزدگی عمر در صادر کردن نظر بود و بارها نظر اشتباه خود را عوض می کرد. بطوری که گفته می شد. همه شما از عمر داناترید حتی خداوند آن جمله همچنین جملهی لولا علی بهلک عمر که نزدیک به هفتاد بار از او شنیده شده حضرت در مورد اول میفرماید:
«ابوبکر زمام خلافت را در اختیار طبیعتی خشن قرار داد که آسیب رساندنهایش شدید و تماس با او دشوار بود. آن که می خواست با او همکاری کند مانند کسی بود که شتری چموش و سرمست را سوار باشد که اگر مهارش را بکشد بینیاش را پاره میکند و اگر سست کند به پرتگاه سقوط مینماید».
حضرت در مورد شتابزدگی او می گوید:
«لغزشهایش و سپس عذر خواهیش از آن لغزشها بسیار بود». انتقاد رمز نهجالبلاغه بیشتر به صورت کنایه است و کمتر حضرت به انتقاد مستقیم از کسی پرداخته. مثل آنجا که در نامه با عثمان بن حنیف سخن میگویند از موضوع غصب فدک نیز سخن به میان می آورند.
و یا در نامه ی 62 میفرمایند: «باور کردم که عرب این امر را از من برگرداند ناگهان متوجه شدم که مردم دور فلانی را گرفتهاند و حضرت از لفظ فلان برای انتقادهای خود استفاده می فرمودند».
منابع:
سیری در نهج البلاغه ، مرتضی مطهری
خلافت امیرالمؤمنین
پنجمین دوران زندگانی حضرت علی علیه السلام پس از کشته شدن عثمان و بیعت مردم با حضرت شروع شد این دوران در حدود 5 سال طول کشیده است ولی از آنجایی که دشمنان تحمل اجرای عدالت اسلامی را نداشتند با شیوه های مختلف شروع به کارشکنی و توطئه کردند تا بهر نحوی حکومت نو پای علوی را ساقط کنند اولین نغمه مخالفت از سوی کسانی شنیده شد که در صف مقدم بیعت کنندگان بودند یعنی طلحه و زبیر که متأسفانه با فریب دادن جمعی همچون عایشه همسر رسول خدا جنگی را به نام جنگ جمل ترتیب دادند هر چند پیروز در این جبهه حضرت علی علیه السلام و یارانش بود ولی تأثیرات جنگ قابل انکار نبود.
پس از آن که مردم با امام علی علیه السلام، بیعت کردند، عملکرد او در تقسیم بیت المال و عزل و نصب فرمانداران، خشم عدهای را برانگیخت. طلحه و زبیر که با علی علیه السلام بیعت کرده بودند، آرزوی فرمانداری بصره و کوفه را در سر داشتند، ولی علی علیه السلام با درخواست آنان موافقت نکرد. آنها نیز به بهانه زیارت خانه خدا، مدینه را به سوی مکه ترک کردند.
از طرف دیگر، بنی امیه که در دوران عثمان، به گرفتن امتیازات ویژه خو کرده بودند، در حکومت امام علی علیه السلام دستشان از بیت المال کوتاه شده بود. برای همین پس از غارت مقدار زیادی از بیت المال در مکه گرد آمدند و همراه با طلحه و زبیر عایشه، همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، را دوره کردند. آنگاه با استفاده از بیت المالی که غارت کرده بودند، سپاهی تشکیل دادند و بصره را تصرف کردند.
امام علی علیه السلام برای سرکوب آنها رهسپار بصره شد و در نبردی که میان دو سپاه در گرفت، امام علیه السلام پیروز شد. گروهی از سران ناکثین (1) (از جمله طلحه و زبیر) کشته شدند، برخی نیز به اسارت در آمدند که امام، آنان را بخشید.
در این نبرد عایشه سوار بر شتر بود، سپاه ناکثین گرد شتر او جمع بودند و این شتر حکم پرچم آنها را داشت. از این رو این جنگ به جنگ جمل (شتر نر) شهرت یافت. جنگ جمل در یکی از محلههای بصره به نام حزیبه رخ داد و بیش از یک روز طول نکشید: روز یکشنبه، هجدهم جمادی الاولی سال 36 هجری قمری.
1. ناکث به معنای کسی است که رشتهها را پنبه کند و بافتهها را از هم بگسلد. از این رو به افراد پیمانشکن ناکث میگویند. از آن جا که بسیاری از سرمداران جنگ جمل، اندکی پیش از آن، بیعت کرده بودند، حضرت علی علیه السلام آنان را ناکث نام نهاد.
منابع:
- سیره پیشوایان، ص 82، فروغ ولایت
حوادث دوران خلافت
پس از جنگ جمل، حضرت علی علیه السلام به دنبال سیاست اصلاحات و اجرای عدالت نسبت به ادامه خودکامگی معاویه در شام هشدار دادند ولی معاویه با همدستانش که شام را ملک موروثی خویش و مردم را بندگان خود می دانستند در برابر حضرت ایستادند و جنگ صفین ماهها بدرازا کشید و در هر دو جبهه گروه بیشماری کشته شدند و در پایان، جنگ با مسأله حکمیت و انتخاب داورانی از دو طرف موقتاً پایان یافت اما این جنگ هم در کنار همه آثار منفی و پیامدهای مُخرّبی که داشت خود منشاء پیدایش گروه خطرناک و منحرفی در تاریخ اسلام شد بنام خوارج که بواسطه نادانی و حماقت و ساده لوحی در برابر امام خویش صف آرایی کردند و این جبهه گیری منجر به جنگ دیگری به نام جنگ نهروان شد که هرچند پیروز در این جنگ نیز حضرت علی علیه السلام و یارانش بود اما نمی توان عوارض و پیامدهای منفی آن را نادیده گرفت.
جنگ صفین و ماجرای حکمیت
بامداد روز پنجشنبه دوازدهم ربیع الاول، خدمت عمروعاص به امویان در جنگ صفین، مایه حیات آنان شد. او در حساسترین لحظه های جنگ، زمانی که نشانههای شکست در سپاه معاویه آشکار گشته بود دست به نیرنگی بزرگ زد، و دستور داد با بستن قرآن بر سر نیزه ها و حمل کردن قرآن بزرگ دمشق با کمک ده نفر روی نیزه ها، همه سپاهیان فریاد بزنند:«ای اهل عراق! کتاب خدا بین ما و شما حاکم است (دو طرف دست از جنگ برداریم و به حکم قرآن تسلیم شویم )!»
امیرالمؤمنین علی علیه السلام خطاب به سپاهیانش فرمود:
«به جنگ ادامه دهید و استقامت کنید که لحظه پیروزی فرا رسیده است و به دعوت اینان اعتنایی نکنید که فریبی بیش نیست.» (زیرا قبل از شروع جنگ، امام طی نامههای متعدد و سفیران فراوان، معاویه و اهل شام را دعوت به پذیرش حکم قرآن کرده بود و آنان نپذیرفته بودند و اینک که در آستانه شکست قرار گرفته بودند قرآن را دستاویز خود کرده بودند.)
ولی نیرنگ عمروعاص کار خود را کرد و گروه زیادی از سپاه عراق که تعداد آنها بالغ بر ده هزار نفر بود دست از جنگ برداشتند و خواستار قبول درخواست شامیان و آتشبس شدند. امام علی فرمود:«فریب مخورید، قرآن ناطق منم.»
اما آنها در حالی که همگی مسلح بودند، در برابر امام ایستادند و بر خواسته خود پافشاری کردند و در نهایت گفتند:«یا علی، دعوت این گروه را بپذیر و گرنه همان گونه که عثمان را کشتیم تو را نیز می کشیم.»
سخنان امام در دلهای مرده آنان هیچ اثری نداشت و امام مجبور به پذیرش حکمیت و داوری شد. قرار شد آتش بس شود و هر یک از دو طرف جنگ، شخصی را به عنوان داور و حکم انتخاب کنند تا با مشورت یکدیگر در تاریخی معین در مکانی به نام دومه الجندل در سر حد شام و عراق، در مجلسی عام و در مقابل سران دو سپاه نظر خود را اعلام کنند.
معاویه برای داوری عمروعاص را برگزید، ولی گروه شورشی از سپاه عراق و مخالفان امام علی که اتش بس و حکمیت را بر او تحمیل کرده بودند و خواهان صلح با معاویه بودند ابو موسی اشعری را نامزد کردند. هر چه امام فرمود او شایستگی ندارد، نپذیرفتند و اجازه ندادند که امام ابن عباس یا مالک اشتر را برای داوری برگزیند. حتی امام احنف بن قیس را به عنوان داور دوم یا سوم پیشنهاد داد ولی نپذیرفتند.
گروه سرکش و فریب خورده در جبهه علی علیه السلام که بعدها خوارج نام گرفتند سه چیز را بر امام تحمیل کردند:
- پذیرش آتش بس و حکمیت قرآن و سنت پیامبر
- پذیرفتن ابو موسی اشعری به عنوان داور برای حکمیت
- حذف عنوان و لقب امیرالمؤمنین از متن پیمان داوری و حکمیت
پس از امضای حکمیت در طول مدت و مهلت بررسی توسط دو داور، عمرو عاص با زیرکی خاص خود به ابو موسی قبولاند که علی علیه السلام چون کشندگان عثمان را پناه داده و جنگ به راه انداخته سزاوار حکومت نیست. ابو موسی نیز بر معاویه خرده گرفت و او را لایق حکومت ندانست.
آن گاه هر دو تصمیم گرفتند که هر کدام امیر خود را از خلافت عزل کنند و امر خلافت را به عهده خود مسلمین بگذارند تا هر کسی را که می خواهند به خلافت انتخاب کنند. قرار شد هر دو نفر این نظر را اعلام کنند.
روز موعود فرا رسید. همه در دومةالجندل اجتماع کردند تا حکمین نظر خود را اظهار کنند. ابوموسی به عمرو عاص گفت بر منبر بالا رود و نظر توافقشده را اعلام کند.
اما عمرو عاص زیرکانه ابو موسی را پیش انداخت و گفت:«تو صحابی پیامبر خدایی. من هرگز بر تو مقدم نخواهم شد!»
ابن عباس که در مجلس حاضر بود به ابو موسی گفت:«بگذار ابتدا عمرو عاص نظر خود را اعلام کند. او تو را فریب می دهد.» اما ابوموسی قبول نکرد و بر منبر بالا رفت و در جمع مردم چنین گفت:«ما پس از مشورت و بررسی به این نتیجه رسیدیم که علی و معاویه را از خلافت خلع کنیم و انتخاب خلافت را به عهده مسلمین بگذاریم، بنابراین من علی را از خلافت خلع می کنم، چنان که این انگشتر را از انگشت بیرون می آورم!»
عمروعاص بلا فاصله پس از ابوموسی به منبر رفت و گفت:« او علی را از خلافت خلع کرد، من نیز او را خلع می کنم و معاویه را به خلافت می گمارم، چنان که این انگشتر را در دست خود مینهم!»
ابوموسی که فریب خورده بود، فریاد زد:«لعنت خدا بر تو، تو مانند سگی هستی.»
عمرو عاص در حالی که پیروزمندانه از منبر پائین می آمد به او گفت:«تو هم مانند الاغی هستی که بر او کتاب بار کرده باشند.»
تمام آنچه واقع شد نتیجه روشن سرپیچی از فرمان حجت خدا و عدم تسلیم در برابر امام علی بود که پیامدهای منفی آن هنوز در زمینه های مختلف مشهود است.
منابع:
تاریخ طبری، ج 3، ص 38
شرح نهج البلاغه، ابن ابی حدید، ج 2
مروج الذهب، ج 2، ص 48
خوارج
در جنگ صفین هنگامی که سپاهیان معاویه به نیرنگی که عمرو عاص طراحی کرده بود، دست زدند و قرآن بر سر نیزه ها بستند و شعار حکمیت قرآن و فریاد های مهر آفرین دیگر سر دادند، گروهی از سپاهیان امام علی علیه السلام، اّن حضرت را با تهدید به قتل مجبور به پذیرش حکمیت کردند.
در تعیین حکم نیز اّن حضرت را مجبور به قبول حکمیت ابو موسی اشعری نمودند،هرچه حضرت فرمود معاویه عمروعاص را حکم قرار می دهد، و ابوموسی از عهده نیرنگ های عمرو برنمی اّید، اینک که تصمیم به حکمیت گرفته اید، ابن عباس را بر گزینید، لیکن نپذیرفتند و بر انتخاب ابوموسی اصرار ورزیدند. در طی جلساتی که این دو حکم (ابوموسی و عمروعاص) داشتند، عمروعاص به ابوموسی گفت: مشکلات امت اسلام مربوط به علی و معاویه است، اگر من و تو این دو تن را از خلافت خلع کنیم مردم شخص دیگری را به عنوان خلیفه انتخاب می کنند و اختلاف برطرف میشود!.
ابوموسی نظر عمروعاص را پذیرفت و قرار شد در روز موعود در مجلسی که سران دو سپاه و بزرگان کشوری جمعند، دو حکم رأى خود را اعلام نمایند. روز موعود فرا رسید و هر دو در اّن مجلس حاضر شدند، همه مردم منتظر اعلام رأی دو حکمند، عمروعاص به ابوموسی گفت: اول تو بر بالای منبر برو و رأی توافق شده را اظهار کن، زیرا تو صحابی پیامبر هستی و من به جهت احترام بر تو مقدم نمی شوم !!!
ابن عباس در اّن مجلس حاضر بود به ابوموسی گفت: تو ابتدا به سخن مکن و بر منبر مرو!بگذار اول عمرو بر منبر برود و سخن بگوید، ولی ابوموسی به جهت ساده لوحی نپذیرفت و فریب عمروعاص را خورد و بر بالای منبر رفت و گفت:
من در توافقی که با عمرو نمودیم تصمیم گرفتیم علی و معاویه را از خلافت خلع کنیم و من مانند این انگشتر که از دست بیرون می اّورم علی و معاویه را از خلافت خلع مینمایم!!.
عمروعاص بلافاصله بر فراز منبر رفت و گفت:
رأی ابوموسی را شنیدید، من نیز علی را از خلافت خلع میکنم ولی مانند این انگشتر که در دست می نمایم معاویه را به خلافت منصوب می کنم!!.
ابوموسی فریاد زد تو مکر و حیله نمودی و او را ناسزا گفت، ولی کار از کار گذشته بود.
گروهی که امیرالمومنین را مجبور به قبول حکمیت و همچنین تعیین ابوموسی کرده بودند، چون به نیرنگ معاویه و عمروعاص پی بردند، ناراحت به حضور امیرالمومنین اّمدند و اظهار داشتند: که ما اشتباه کردیم و گناه کردیم و به درگاه خدا توبه می کنیم، ای علی تو هم با پذیرفتن حکمیت گناه کرده ای! باید تو هم از گناه خود توبه کنی!!!
حضرت فرمود :من که با حکمیت موافق نبودم، شما اصرار بر قبول اّن داشتید و مرا نیز به پذیرفتن اّن مجبور ساختید، ولى اصل « حکمیت » خلاف و گناه نیست، بلکه این دو حکم گناه کرده اند و بر خلاف کتاب خدا، نظر داده اند.
گروهی از این افراد که در همان روز انعقاد پیمان، از کرده خود پشیمان شده بودند، با همراهی برخی دیگر از سپاهیان امام علی علیه السلام شعار « لا حکم الا لله » سر دادند و حکم قرار دادن افراد را موجب کفر شمردند. آنان می گفتند: « ما از لغزش خود برگشتیم و توبه کردیم. » و از امام علی علیه السلام هم می خواستند که باز گردد و توبه کند.
حضرت راضی به پیمان شکنی نشد و سر سختانه در برابر خواسته آن ها ایستاد و در نتیجه آنان از اطاعت علی علیه السلام خارج شدند و مسأله حکمیت را گمراهی شمردند و از امام علی علیه السلام بیزاری جستند. این گروه در تاریخ به نام خوارج (1) یا محکّمه شهرت یافتند. ریشه تفکر را باید در جای خود بررسی کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از سال ها پیش پیدایش این گروه را پیشگویی کرده بود و آنان را « مارقین » نام نهاده بود.
پس از بازگشت حضرت علی علیه السلام از صفین، اّنان از سپاه آن حضرت جدا شدند و در حروراء و نخیله اردو زدند. جنگ نهروان برای سرکوب این گروه بر پا شد. با این که سران و بسیاری از حامیان آن ها در نهروان از بین رفتند، باقی مانده آنان مکتب مستقلی تأسیس کردند و بدین سان اندیشه خوارج در میان مسلمانان باقی ماند.
آنان همواره برای حکومت ها درد سر ساز بودند و به ویژه در دوارن بنی امیه قدرت بسیار پیدا کردند و به دو دسته تقسیم شدند؛ گروهی در عراق و فارس و کرمان تسلط یافتند و گروهی در جزیره العرب، ولی در دوران بنی عباس رو به سستی نهادند و همه گروه های آنان به مرور زمان منقرض شدند.
گروه های منشعب شده از اّنان عبارتند از: ازارقه، نجدات، بیهسیه، عجارده، ثعالبه، اباضیه و صفریه. امروز تنها گروهی از اباضیه باقی مانده اند. آنان از معتذلین به شمار می روند و در برخی مناطق، از جمله عمان، الجزایر و کشورهای حوزه خلیج فارس حضور دارند.
1. در لغت به معنای هر گروهی است که بر حکومت بشورد، ولی در تاریخ نام گروه خاصی نهاده شده .
منابع:
فروغ ولایت، ص 642 تا 700؛ لغتنامه دهخدا، ماده خوارج
امام علی علیه السلام پس از آنکه از مذاکره با خوارج مأیوس شد، به سازماندهی و آرایش سپاه پرداخت؛ فرماندهی بخش راست سپاه را به حجر بن عدی و بخش چپ را به شبت بن ربعی واگذار کرد؛ ابوایّوب انصاری را فرمانده سواره نظام و ابوقتاده را فرمانده پیاده نظام قرار داد؛ و چون هشتصد تن از اصحاب پیغمبر در این نبرد در رکاب امام علیه السلام شرکت داشتند، فرماندهانی آنان را به قیس بن سعد بن عباده واگذار کرد. خودش نیز در قلب لشگر قرار گرفت.
آنگاه در بخش سواره نظام، پرچم «امان»ی برافراشت و به ایّوب انصاری دستور داد که فریاد زند:« راه توبه باز است. هر کس دور این پرچم گرد آید، توبهاش پذیرفته میشود؛ هر کس به کوفه برود یا از این گروه جدا شود، در امن و امان است. ما اصرار به ریختن خون شما نداریم.»
عدهای از سپاه مقابل دور پرچم گرد آمدند و امام علیه السلام توبه آنان را پذیرفت. سپس به یاران خود دستور داد که تا دشمن نبرد را آغاز نکرده، آنان آغاز نکنند.
عدهای از خوارج به سپاه امام علیه السلام حملهور شدند و اینجا بود که امام به یاران خود فرمان حمله داد. در این نبرد، در کمترین زمان ممکن، سپاه علی علیه السلام به پیروزی رسید؛ همه خوارج از پا درآمدند و فقط نُه نفر از آنان جان سالم به در بردند.
امام پس از پایان نبرد، رو به اجساد خوارج کرد و فرمود:« بدا به حالتان! آن کس که شما را فریب داد، زیان بزرگی بر شما وارد ساخت.»
آن گاه رو به یاران خود کرد و فرمود:« پس از من سراغ جنگ با خوارج نروید چرا که دشمن اصلی شما معاویه است.»
منابع:
- فروغ ولایت، ص 728 - 731
تحقق اهداف الهی در دوران خلافت حضرت
حضرت علی علیه السلام در دوران پنج ساله حکومت خویش هر چند با سه جنگ درگیر بودند اما اهداف عالیه الهی آن حضرت هیچگاه در حاشیه قرار نگرفت، اهدافی همچون اقامه حقّ، میراندن باطل، تقسیم عادلانه بیت المال، نصب کارگزاران شایسته، عزل نیروهای ناکار آمد، همسطحی با محرومین، هم رای با بیچارگان، رسیدگی به امور مردم، نظارت بر بازار، اهمیت دادن به تربیت مردم در رشد معنویت اسلامی درمیان آنان، نیایش و توجه به محبوب حقیقی و . . . .
تلاش خستگی ناپذیر حضرت در مسیر دستیابی به اهداف حکومتی خویش تا آنجا پیش رفت که حتی دوستان نیز تحمل حکومت عادلانه وی را از دست دادند.
ششمین دوران زندگانی سراسر رحمت و برکت حضرت علی علیه السلام پس از جنگ نهروان آغاز و با شهادت خاتمه می یابد.